تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم -
سلام خوش اومدی

یک شب که پدر به اتاق پسرش رفت تا به وی شب بخیر بگوید متوجه شد پسرش کابوس می بیند. پدر او ر ا بیدار کرد. پسر با گریه گفت خواب دیده است که مادر بزرگ مرده. پدر به پسر اطمینان داد که مادر بزرگ حالش خوب است و سپس به پسرش شب بخیر گفت. فردا مادر بزرگ مرد.

هفته بعد هنگامی که پدر به اتاق پسرش رفت تا به وی شب بخیر بگوید متوجه شد پسرش کابوس می بیند. پدر او ر ا بیدار کرد. پسر با گریه گفت خواب دیده است که پدر بزرگ مرده. پدر به پسر اطمینان داد که پدر بزرگ حالش خوب است و سپس به پسرش شب بخیر گفت. فردا پدر بزرگ مرد.

هفته بعد هنگامی که پدر به اتاق پسرش رفت تا به وی شب بخیر بگوید باز هم متوجه شد پسرش کابوس می بیند. پدر او ر ا بیدار کرد. پسر با گریه گفت خواب دیده است که پدر مرده. پدر به پسر اطمینان داد که حالش خوب است و سپس به پسرش شب بخیر گفت. اما پدر آن شب تا صبح از ترس خوابش نبرد.

پدر با احتیاط به محل کار خود رفت. با شنیدن هر صدایی از جایش می پرید و دایم در انتظار فرا رسیدن مرگ خود بود. شب که با خستگی به منزل بازگشت به همسرش گفت که روز بسیار بدی را پشت سر گذاشته است. زنش گفت که او هم روز بسیار بدی را پشت سر گذاشته زیرا مرد شیر فروش که هر روز برای آنها شیر می آورده در مقابل منزل آنها تصادف کرد و کشته شد !

 ترجمه داستانک Nightmares از سایت www.goog.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط مهدی آهسته  |